تبلیغات
من منتظرم... - 68.

من منتظرم...

68.

آورده اد که بازرگانی بود مال دار و زنی داشت صاحب جمال و جوان.  او به زن عاشق ولی زن از شوهر گریزان، چنانکه ساعتی در کنار او نزیستی.

شبی دزدی به خانه ایشان رفت . بازرگان در خواب بود. زن از دزد بترسید و پیش شوی رفت و او را محکم در کنار گرفت. شوی بیدار شد و گفت : " این چه شفقت است و به کدامین خدمت سزاوار این نعمت گشته ام؟ "  چون دزد را دید و سبب دانست، گفت : " ای شیرمرد مبارک قدم! آنچه خواهی از مال بردار که حلالت کردم چون به یمن قدم تو این نعمت یافتم..."



[ سه شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]