تبلیغات
من منتظرم... - 43. دختری با مانتوی سفید

من منتظرم...

43. دختری با مانتوی سفید


اتوبوس برای من همیشه یک کلاس جامعه شناسی بوده ! طوریکه اگر رشته ام انسانی بود حتما بساطم رو توی اتوبوس پهن می کردم
اتوبوس برای من ، خونه دوم هم محسوب میشه .  اتوبوس سواری من ، فقط به خاطر محیط زیسته ، یک وقت فکر نکنین چون ماشین ندارم ها  .  ولی خداییش یکی از دلایل اصلی ام اینه که با اتوبوس ، شهر را بهتر یاد میگرم تا با تاکسی تلفنی!

معمولا توی اتوبوس ها اتفاقات جالب زیاد می افته و من به آدم های داخل اتوبوس همیشه به چشم منبع تجربه های مختلف نگاه می کنم و به همین خاطر خیلی دوست دارم که توی زمانی که تو اتوبوس هستم با هاشون سر صحبت را باز کنم و اطلاعات بگیرم و بهم اضافه بشه ولی خوب مشخصه که در عمل نمیشه این کار رو کرد. هم آدم ها حوصله حرف زدن ندارند و هم اینکه فکر ها مشغول مشکلات خودشون است و هم اینکه اعتماد کردن سخت شده .

یکی از ویژگی های مهم این کلاس جامعه شناسی اینه که هر اتوبوسی جو مخصوص خودشو داره مثلا برخورد ادم ها در اتوبوس های منطقه های پایین شهر با منطقه های وسط یا بالا شهر یا حتی با اتوبوسهایی که از مسیرهای اداری یا بازار می گذرند خیلی فرق میکنه. حتی ساعت سوار شدن به اتوبوس هم خیلی مهمه مثلا اگه دنبال قشر محصل و دانشجو یا کارمند باشی میتونی اتوبوس های 6تا 8 صبح را رصد کنی اگه دنبال خانه دار ها هستی اتوبوس های ساعت 10 تا 1 و ...

هفته قبل یک اتفاقی توی اتوبوس افتاد که خیلی منو به فکر انداخت . بیشتر به این قسمت فکر میکردم که چه چیز باعث شده که این دختر با مانتوی سفید ، این حرف ها را بزنه ؟ و من چه کار باید بکنم که مثل اون نشم؟

وقتی ساعت 7.5 صبح سوار اتوبوس شدم دو تا دوست بودند که با هم مشغول صحبت کردن بودند و نزدیک من بودند و صداشون را واضح می شنیدم و من هم که نمی تونستم گوش هامو بگیرم پس در نتیجه حرف هاشون را می شنیدم . یکی شون قیافه اش معمولی بود و تیپ مرتبی داشت و عقد بودند ولی اون یکی قیافه خوبی داشت با یک تیپ خیلی ساده و مجرد . ظاهرا همدیگه رو بعد از مدت ها دیده بودند و شغل هر دوشون حسابدار بود و هر دو داشتند به محل کارشون میرفتند .
من از آنجایی شنیدم که دختر متاهل داشت از شوهرش و کارش و خواستگاری شون و اینا تعریف میکرد و عکس شوهرشو نشون داد و گفت یک خونه تو بالاشهر داره . بعد ادامه داد و از محل کار خودش گفت و ... . اعتراف میکنم لحن صحبتش یک مقدار فخرفروشانه بود اما زیاد نبود و هر چی می گفت با عقل جور در می اومد تا اینکه توپ سخنرانی افتاد تو زمین دختر مجرد. ( به قول یک بنده خدایی ، ایرانی ها مدل صحبت کردنشون ، منبری است گفتگوی دوطرفه بلد نیستند!! ) این دختر ، اول از محل کارش شروع کرد . گفت  که از من خیلی راضی اند و همکارام با اینکه پشت تلفن صداشونو نازک میکنند و...  تا مشتری با اونا قرارداد ببنده اما همه مشتری ها دوست دارند با من قرارداد ببندند و همکارام میگن سه ماهه اومدی و نظر همه را جلب کردی ... ( شنیده بودم توی شرکت های خصوصی ، دخترها این طوری هستند اما اینکه از زبان خودشون هم بشنوم برام جالب بود).
 گفت و گفت تا رسید به خواستگارهاش و از هر کدام که تعریف میکرد طرف مهندس بود ، خونه هم داشت و یک جا گفت : " همه شون منو خیلی دوست داشتند و میخواستند ، حتی آقای... هفته قبل عروسیش بود و برای منم کارت عروسی فرستاده بود اما من نرفتم بعد شب عروسی اش به من زنگ زده و گفته تو چرا به من نه گفتی ؟ و من هم بهش گفتم که شما شب عروسیتون نباید به من زنگ بزنی " و همین طور داشت تعریف میکرد که من دیگه از اتوبوس پیاده شدم.
نمی دونم این دختر از چی در مقابل دوستش احساس کمبود کرد که این طوری اغراق گونه حرف می زد . شاید مقداری از صحبت هاش درست باشه ولی با اون تاکیداتی که داشت منو به شک انداخت که همه واقعیت همین طوری باشه که داره تعریف میکنه . نمیدونم به خاطر فخر فروشانه حرف زدن دوستش بود که مجبور شده بود برای اینکه کم نیاره این طوری حرف بزنه یا به خاطر ظاهر خیلی ساده اش در مقابل ظاهر دوستش بود یا به خاطر اتفاقی که در گذشته بین شون افتاده یا چیز دیگه ... و از همه بیشتر به این فکر کردم که آیا من هم تا به حال ، این طوری رفتار کردم ؟ چطوری مواظب خودم باشم که اگر جلوی کسی احساس عقب افتادن کردم این طوری برخورد نکنم و به عبارت بهتر طوری رفتار نکنم که بقیه فکر کنند احساس کمبود کردم ...
 




[ یکشنبه 3 شهریور 1392 ] [ 10:45 ق.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]