تبلیغات
من منتظرم... - 42.ماهی که گذشت...

من منتظرم...

42.ماهی که گذشت...

+ یک هفته ای است که می خواهم اینجا بنویسم اما نمی نویسم ! خودم هم نمیدانم چرا اینطوری شده ام ! اینکه حرف دارم ولی نمی گویم!



+ ماه رمضان امسال و شب های قدرش یک طور خاصی بود . خیلی زود و عجیب گذشت . ذکرم فقط طلب بخشش بود و فراهم شدن وسیله رشد و سعادت ! 
مثل سال های قبل ، برای خدا ، لیست دعاها و آرزوها نداشتم ! فقط گفتم هر چی خودت صلاح بدونی ! تا اگر گشایشی دیدم آن را از طرف خدا بدونم و اگر اجابتی ندیدم ناامید از درگاهش نشوم و نگم که جواب منو نداد !

امسال موقع خواندن جوشن دیدم که هزار راه برای شناخت خدا وجود داره و من فقط به ارحم الراحمینش تکیه کردم و خجالت کشیدم و گفتم که ببخش که نشناختمت !  جالب این که بعد از هر فراز میگفتیم سبحانک یا لا ... واین برای من به این معنی بود که این صفاتی را که تو الان از خدا توی ذهنت آوردی، خدا منزه از اوناست و بالاتر است و تو درک نمیکنی !
امسال بیشتر تاکید و تکرار کردم که انک علی کل شی قدیر !

شب نوزدهم سخنران مسجدی که بودیم یک جمله ای گفت که که انگار آب سردی روی من ریخته باشند تا مدتی حس و فضا و حال اون لحظه ام یخ کرد . گفت خدا عذر 4 گروه را نمی بخشه و دعاشون را مستجاب نمیکنه یکیش کسانی که از خویشان کنده باشند !!!  بعد به ذهنم خطور کرد شاید این تلنگری است به من ، که آن وسیله رشدی که از خدا خواستم ، توی ارتباط با خویشان است !

امسال  شب قدر نوزدهم ، یک جزء قرآن به نیت تمام کسانی خواندم که بر گردن من حق داشتند یا ازشون غیبت کردم . شب قدر آخر هم یک جزء قرآنی که توی ختم قرآن وبلاگ صمیم شرکت کرده بودم را توی حرم خواندم به نیت تمامی اون نیت هایی که صمیم کرده بود.

امسال برای اولین بار نمایشگاه قرآن هم رفتم . همه شرکت کننده ها از یک طیف و گروه خاصی بودند و من خیلی راحت بودم و از اینکه شلوغ نبود و می شد همه چیز را دید راضی بودم . اما بهتر این بود که مثل بقیه نمایشگاه ها ، این هم شلوغ باشد . یک قرآن هم خریدم که جیبی است و خیلی دوستش دارم و کل شب های قدر روی پایم بود و خدا را به آن قسم میدادم که من رو دست خالی برنگرداند و یا اگر ظرفم سوراخ است و چیزی نگه نمیداره خودش درستش کنه .  (خرید های نمایشگاه قرآن ، الکی الکی 50 تومان شد!!!)
جالب بود که هر دو شب قدر روی صفحه ای که سوره الاعلی بود گلاب پاشیده شد و الان چروک شده . اون صفحه یادگاری از شب های قدر شده !

یک اتفاقی شب 23 ، توی حرم افتاد که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم . یک خانمی بچه 3 سالشو گذاشت پیش خواهرش تا بره دست شویی . اون بچه همین که فهمید مامانش داره میره دوید سمت مامانش و شروع کرد به گریه کردن . فاصله شون 2-3 متر بود مامانش اول یکم نگاهش کرد و گفت برو من الان میام . اما بچه ول کن نبود و مدام گریه می کرد تا اینکه بعد از چند دقیقه مامانش برگشت و بغلش کرد . با خودم گفتم آیا من امشب به اندازه این بچه که مامانش را خواست ، خدا را میخوام تا خدا که از پدر و مادر هم مهربون تره برگرده و بیاد بغلم کنه...


+این روزها شدید درگیر کلاس هایی که میرم هستم. وقت نمی کنم درس بخونم . به خودم امیدواری می دم راه بیفتم درست میشه . فعلا که هنوز منتظرم که روی دور بیفتم باید یک برنامه ریزی خوب انجام بدم.


+ ماه رمضان کمک کرد یک طلسم دیگه هم شکسته بشه .خیلی وقت بود تصمیم داشتم که تی وی را کلا حذف کنم ولی نمی شد . بالاخره امسال تونستم .
نمی گم دیگه اصلا چشمم به صفحه تی وی نخورده ، نه ، مثلا داشتم رد می شدم و تی وی روشن بوده ، اما نایستادم که ادامه شو ببینم ! یا داشتم غذا میخوردم و تی وی روشن بوده ، اما بعد غذام دیگه پیشش نموندم یا... فقط اینکه توی این مدت دستم به دکمه روشن تی وی اصلا نخورده







[ دوشنبه 21 مرداد 1392 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]