تبلیغات
من منتظرم... - 29. سفرنامه 4

من منتظرم...

29. سفرنامه 4

روز 10 فروردین به شهر قنات و قنوت و قناعت یعنی یزد رسیدیم و بعد از چند روز خنکی هوا ، گرما را حس کردیم . من با خودم گفتم اینجا پس تابستان چه خبر خواهد بود؟
اولین باری بود که این شهر را میدیدم و در 3 روزی که آن جا بودم خیلی از این شهر و مردم مهربانش خوشم آمد. 

در نزدیکی اردکان ، یک کاروان سرا مانندی بود که من برای اولین بار در عمرم ، یک شتر را از نزدیک ، در آن جا دیدم !
 


جاهای دیدنی یزد ، تقریبا در یک منطقه و نزدیک هم قرار داشت و به عنوان بافت تاریخی شهر معروف بود . البته به جز دخمه زرتشتیان که خارج از شهر بود و همچنین باغ دولت آباد .

به نظر من که نماد شهر یزد ، بادگیر است زیرا از هر نقطه که به بافت تاریخی نگاه میکردی آن را میدیدی .



 این بادگیرها از داخل ساختمان و از پایین که به آنها نگاه میکنی به شکل زیر هستند :



یعنی مواقعی که میخواستند اتاق خنک شود دریچه های چوبی داخل شکل را باز میکردند. وقتی من زیرش ایستادم واقعا خنک بود !

اسم عکس زیر را گذاشتم تقابل سنت و مدرنیسم !



****

اولین جایی که رفتیم زندان اسکندر بود که در زمان حمله اسکندر ، زندان بوده ولی بعد ها به عنوان مدرسه از آن استفاده میکردند . این زندان در محله فهادان و نزدیک بقعه دوازده امام دوره سلجوقی ساخته شده است . توی این مدرسه چند تا رواق داشت که کار جالبی که کرده بودند این بود که توی این رواق ها صنایع دستی یزد را به فروش گذاشته بودند و این خیلی کار خوبی بود و در وقت مردم صرفه جویی میشد چون هم سوغاتی میخریدند و هم رواق ها را میدیدند.

بقعه دوازده امام:
(ساختمان سمت چپ دیوار زندان اسکندر است)
ورودی بقعه بسته بود!!


داخل صحن و حیاط زندان اسکندر:



صنایع دستی داخل رواق ها :
من خیلی از همشون خوشم اومده بود و دوست داشتم همشو میخریدم ولی چون امکان پذیر نبود ، عکسشو گرفتم !

 
تا نزدیک های غروب در محله فهادان چرخیدیم و به چند آب انبار هم رفتیم . برای من خیلی جالب بود که هنوز مردم در بافت تاریخی شهر و در این محله های قدیمی ، زندگی میکردند و محله ها هنوز زنده بود ! فکر کن مردم بیایند محل زندگی تو و دیوارهای خانه ات را به عنوان اثر تاریخی نگاه کنند ! بیایند کوچه ها و محل عبورهای سرپوشیده ، که به آن ساباط میگویند ، ببینند .
من نتونستم خودم را به جای مردم آن دوران تصور کنم که به خاطر آب ، این پله های زیاد آب انبار ها را بالا پایین میرفتند !

***
غروب بود که به مسجد جامع یزد رسیدیم. جالب بود با اینکه شهادت حضرت فاطمه تمام شده بود ولی هنوز دست اندر کاران مسجد و مردمشان سیاه پوش ایام فاطمیه بودند و بعد از نماز مراسم داشتند ! آن لحظه ، یادم آمد که به یزد ، شهر دارالعباد هم میگویند اصلا اسم شهر یزد را از یزدان گرفتند .

ورودی مسجد:


محراب و گنبد مسجد از داخل ساختمان




***
مکان بعدی میدان امیر چخماق بود .
خاطره جالبی که ار این جا دارم مربوط به یکی ار این راهنماهای نوروزی بود . یک پسر جوانی بود که در مورد آثار تاریخی یزد از دل و جان توضیح میداد ! خیلی خوش برخورد و صبور و شوخ بود . کلی جوان مسافر دیگه دورش جمع شده بودند و به توصیه هاش گوش میکردند و به هر کس هم با توجه به سلیقه طرف یک بسته پیشنهادی میداد که کجاها رو برو ببین . صدای خنده و شوخی هایش با گروه پسری که آنها هم مسافر بودند همه را به دور میزش جذب میکرد .
خیلی ازش خوشم آمد و یادم نمیرود که چقدر از سازمان میراث فرهنگی و گردشگری دلخور بود که چرا برای حفظ آثار شهر یزد تلاشی نمی کنند و می گفت کسی به فکر حفظ این آثار تاریخی نیست و این قسمت هاشو خیلی آرام و با ترس گفت !

مجموعه امیر چخماق شامل مسجد و بازار و دوتا  آب انبار است که مال دوره تیموریان است و عکس زیر ورودی بازار و مسجد و... است .





ادامه دارد...


برچسب ها:سفر،
[ پنجشنبه 2 خرداد 1392 ] [ 08:19 ب.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]