تبلیغات
من منتظرم... - 24. سفرنامه 1

من منتظرم...

24. سفرنامه 1

هرچند با تاخیر ، ولی میخوام خاطرات سفر نوروز امسال را بگم. همان طور که گفتم من خیلی اتفاقی و بدون هیچ برنامه قبلی ، راهی شدم .

روز اول عید بود ، داداشم و خانوادش اومدن خونه مون برای عید دیدنی و همون جا اعلام کردند که میخوایم بریم سفر و اگه دوست داری تو هم بیا .
قرار شد تا شب خبر بدم که میام یا نه .
من با خودم گفتم که من تا حالا یزد و قشم نرفتم و خودمون هم برای تعطیلات ، برنامه سفر و چیزی غیر از عید دیدنی معمول نداریم ؛ بنابراین در راستای شعار زنده باد خودم ، تصمیم گرفتم به جای اینکه توی خونه ، روزهای معمولی داشته باشم باهاشون همراه شم و تجربه های جدید به دست بیارم . اگرچه از اینکه مامانم را تنها میذاشتم عذاب وجدان داشتم و کمی موقع حرکت ، فیلم هندی داشتیم .

سفر خوبی بود و جدا از اینکه یکی دو جا سخت گذشت ولی در کل تجربه های جدیدی داشتم . تجربه دیدن آدم ها و عادت های متفاوت ،نکته های تربیتی ، فرهنگ ها و سبک زندگی های مختلف ، زندگی با یک نوجوان و یک بچه (من خودم چون بچه آخرم کلی تصورم از زندگی با یک نوجوان و یک دختر بچه در آستانه نوجوانی فرق میکرد با این چیزی که دیدم) .

روز دوم فروردین ساعت 11 از مشهد راه افتادیم . در جاده مشهد - شاهرود - تهران حرکت میکردیم . توی نیشابور ، که برای استراحت ایستادیم ، ازطرف ستاد استقبال نیشابور یک بسته نوروزی بهمون دادند شامل قرآن ، نبات آستان قدس ، نقشه مشهد و معرفی جاهای دیدنی ! که حس خوبی را منتقل کرد . کلا کاری نداشتند که ما خودمون مشهدی هستیم به اکثریت میدادند. ساعت 3 رسیدیم سبزوار و حدود 1ساعتی را هم برای ناهار و استراحت موندیم . ساعت 7 هم شاهرود بودیم . وقتی به ستاد اسکان رسیدیم خیلی شلوغ بود و هوا هم خنک بود . ورودی مجتمع با ساختمان اداری فاصله داشت و باید میرفتیم داخل ساختمان تا به ما برگه اقامت در یک جای دیگه رو میدادند. چون داخل سالن شلوغ بود یک پسری را گذاشته بودند در ورودی مجتمع تا از هر خانواده ای فقط یک نفر داخل بشه تا بیشتر از این شلوغ نشه . قیافه پسره یادم نمیره وقتی بهش گفتم میخوایم بریم تو (من و دخترا با هم بودیم) . گفت نمیشه و من خیلی جدی گفتم  خانواده مون داخلند ، ما داخل سالن نمیریم . بعد فکر کنم ترسید با یک معصومیت و التماسی گفت تو رو خدا تو سالن نری ها توی محوطه بمونین . کسی را اصلا اجازه نمیداد بیاد تو . قدش هم بلند بود و یادمه 2 دقیقه ای سرم به طرف آسمون بود و داشتم باهاش صحبت میکردم . نمیدونم ولی فکر کنم از من ترسید

فردا هم به سمت تهران حرکت کردیم . بین راه بعد سمنان ، در لاسجرد یک سک سک کردیم . نزدیک امام زاده شون یک محلی را برای مسافر ها درست کرده بودند . بعد نماز و کمی استراحت راه افتادیم و ساعت 7 شب شهر ری بودیم. و چون دیر رسیدیم بهمون اتاق نرسید و مجبور شدیم کنار حرم چادر بزنیم . من که خیلی چادر را دوست داشتم. ورودی حرم هم مکانی بود که وسایلت را میدادی و برات به شارژ میزدنند . کار خوبی بود .
 چیزی که توی زندگی  عبدالعظیم برام جالبه اینه که چند بار در طول عمرش، عقایدشو محضر امام عصر خودش بیان کرده تا مطمئن باشه به صراط مستقیم حرکت میکنه !! کاری که شهامت میخواد . مثلا من برم همچین کاری بکنم بعد بهم بگن نه ، تا حالا راه را اشتباه اومدی ! ولی امام جواد به او فرمودند که از دوستان مایی . از نظر علم و فضیلت هم به جایی رسیده که ثواب زیارتش معادل ثواب زیارت امام حسین (ع) است . 
دو امام زاده دیگه هم توی این حرم هستند امام زاده طاهر از نوادگان امام سجاد و امام زاده حمزه  از برادران امام رضا (ع) .
 نمیدونستم مرکزدانشکده مجازی علوم حدیث توی این حرم است . یک آگهی در ورودی حرم گذاشته بودند که اطلاعیه ثبت نام دوره های کوتاه مدت مجازی دانشکده بود و اینکه آخر دوره و بعد از آمون ، مدرک دوره را ارسال میکردند.
قبلا یک بار با مامانم به حرم عبدالعظیم آمده بودم برای همین به هرگوشه که نگاه میکردم یاد مامان و اون سفری که باهم اومده بودیم، میافتادم .
( متاسفانه تا این جای سفر حواسم نبود برای این وبلاگ هم عکس بگیرم برای همین قسمت اول را توصیفی گفتم )



دیروز مصدوم شدم . میخواستم ایستاده از توی کمدم چیزی بردارم که گوشه در کمد ، محکم به زیر ابروم خورد و جاتون نَ خالی خون و خونریزی شد . فقط شانس آوردم داخل چشمم نرفت .
 الان هم با یک پلک باد کرده و قرمز در خدمتم.


برچسب ها:سفر،
[ دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 ] [ 08:41 ق.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]