تبلیغات
من منتظرم... - 21. ام ابیها

من منتظرم...

21. ام ابیها

دهه های فاطمیه تموم شد و امروز سه روز است که حضرت فاطمه (س) دیگر حضور جسمی ندارند.
در روز وفات با خودم فکر میکردم صاحب عزای اصلی این روز ، حضرت علی (ع) است و باید به خاطر تنهایی شون برای این مظلوم ، عزاداری کرد چون حضرت زهرا راحت شدند از دست این مردم ! ولی فهمیدم که خود حضرت زهرا هم از اینکه بعد این اتفاق، علی (ع) تنها و بی یاور می شوند بیشتر در اذیت هستند .
دلم میسوزد برای علی که مأمور به صبر است (نه سکوت) و برای فاطمه که سلاحی بجز گریه برای دفاع از امامت نداشت ! در آخر هم به خاطر شکایت مردم از گریه هایش به خارج از شهر میرفت و گریه میکرد. گریه به خاطر ناتوانی از گرفتن حق نبود چون مامور به نفرین نکردن بود .

در حدیثی داریم که خداوند به پیامبر میفرماید : ای احمد! اگر تو نبودی افلاک را نمی آفریدم و اگر علی نبود تو را نمی آفریدم و اگر فاطمه نبود هیچ یک از شما را نمی آفریدم. و توی قرآن داریم که خداوند می فرماید من توی انسان را خلق نکردم مگر برای اینکه من را عبادت کنید . ربط این دو سخن را میذازم پای خودتون !! فقط همین قدر بگم که امامت ، اجرا کننده برنامه هایی است که خداوند از طریق نبوت برای انسان ها فرستاده است .

دهه فاطمیه امسال یاد گرفتم که حضرت زهرا (س) مادر همه است . مادر من است . چون پیامبر فرمودند که من و علی پدران این امت هستیم و فاطمه مادر پدرش بود پس مادر امت نیز هست . مادر بودن فقط مربوط به نگهداری و مراقبت نیست ! ما بخشی از شخصیت هامون و آموزش هامون را از مامان هامون داریم ! توی بچگی هامون واسطه ما میشدند تا توی بعضی گروه ها بریم ! مایه درس و تحصیل ما شدند ! و ...

این روزها فکر میکردم اگر خلافت به صاحب واقعی اش میرسید و فاطمه (س) زنده میماندند ، دنیای الان و روزگار ما چطوری میشد ؟ اگر حکومت بر طبق وصیت پیامبر به علی (ع) میرسید آیا ما امروز منتظر حضرت مهدی (ع) بودیم ؟ جواب این سوالم را نمیدونم فقط میدونم اگر مردم آن زمان و مردم کل تاریخ بر اساس آن برنامه ای که خدا معین کرده بود حرکت میکردند من الان میتونستم در آن جامعه ای زندگی کنم که حضرت مهدی قرار است بیاید و آن را درست کنه! جامعه ای که من در آن به حداکثر رشد خودم می رسیدم .

این متن را از تبیان برداشتم :
«سلمان فارسی»و «عبدالله بن عباس»  روایت کرده اند: روزی که پیامبر(ص) رحلت فرمود هنوز پیکر مطهّر او مدفون نشده بود که مردمان پیمان شکستند و به راه انحراف رفتند و بر مخالفت فرمان او گرد آمدند، و علی علیه السلام به کار تدفین پیامبر(ص) اشتغال داشت تا از غسل و کفن و حنوط و دفن پیامبر(ص) فارغ شد، آنگاه به گردآوری قرآن روی آورد و برای انجام وصیّت رسول خدا (ص) (در مورد جمع آوری قرآن) از مردم مشغول ماند.

عمر به ابوبکر گفت: همه ی مردم با تو بیعت کرده اند جز این مرد و خاندان او، کسی را نزد او بفرست، ابوبکر پسرعموی عمر را که«قنفذ» نام داشت به سوی علی علیه السلام فرستاد و به او گفت نزد علی برود و به او بگو خلیفه ی رسول خدا ترا فرا می خواند!

و مکرر او را فرستادند و علی(ع) از آمدن نزد ایشان خودداری کرد،  عمر خشمگین برجست و به «خالد ولید»و«قنفد» و گروهی که دور او بودند فرمان داد هیزم و آتش بیاورند، و به خانه ی علی و فاطمه صلوات علیهما رفتند، و فاطمه(ع) در آن سوی درب نشسته بود در حالی که (جهت عزا) سرخویش را بسته و اندامش از مصیبت پیامبر(ص) نحیف و لاغر شده بود.

عمر پیش آمد و در زد و فریاد برداشت: ای پسر ابوطالب در را بازکن!
فاطمه(ع) پاسخ داد: ای عمر چکار به ما داری که ما را با مصیبتمان وانمی گذاری؟
عمر گفت: در را باز کن وگرنه خانه را به روی شما آتش می زنیم!
فاطمه(ع) پاسخ داد: ای عمر آیا از خدا عزّ و جل نمی ترسی که بر خانه ی من (بدون اجازه) وارد می شوی و به منزل من هجوم می آوری؟

عمر آتش خواست، و بر در آتش افکند و آن را سوزاند و شکست، فاطمه(ع) جلوی او را گرفت و فریاد زد: پدرجان یا رسول الله.
عمر شمشیر را با غلاف آن بالا برد و بر پهلوی او کوفت، فاطمه(ع) ناله کرد، عمر تازیانه بر بازوی او زد، فاطمه فریاد زد: پدرجان.
در این هنگام علی علیه السلام برجست و گریبان عمر را گرفت و او را فرو کشید و بر زمین کوفت و بینی و گردن او را رنجه کرد، و می خواست او را بکشد اما گفتار رسول خدا(ص) که او را به صبر و طاعت وصیت فرموده بود به یاد آورد، و فرمود: «به خدایی که محمّد را به پیامبری مکّرم داشت ای پسر صهّاک اگر تقدیر و فرمان الهی از قبل نبود هر آینه در می یافتی که نمی توانی به خانه ی من داخل شوی».

عمر کمک طلبید، و گروهی آمدند و به خانه وارد شدند و بر علی(ع) ازدحام کرده او را گرفتند و ریسمانی به گردن او افکندند و او را کشان کشان می بردند، فاطمه(ع) جلوی منزل میان آنان و علی (ع) حائل شد و مانع آن گردید که علی علیه السلام را ببرند. قنفذ به او حمله کرد و با تازیانه چنان فاطمه(ع) را مضروب ساخت که هنگام وفات هنوز اثر تازیانه بر بازوی زهرا(ع) همچون دستبندی آشکار بود، و نیز زهرا(ع) را میان در و دیوار قرار داده فشرد به طوری که یک دنده ی او شکست و جنینش سقط شد و به همین جهت همواره بیمار و بستری بود تا به شهادت رسید، صلّی الله علیها.
باز زهرا(ع) با آن حال از پای ننشست و با گروهی از زنان بنی هاشم به دنبال علی علیه السلام به مسجد آمد و فریاد بر داشت:
دست از پسرعمویم بردارید وگرنه به خدا سوگند گیسوانم را پریشان کرده پیراهن پیامبر(ص) را بر سر می نهم و به درگاه خدا می نالم و بر شما نفرین می کنم، و (در خواهید یافت که) ناقه ی صالح ( که موجب عذاب قوم ثمود گردید) نزد خدا گرامی تر از فرزندان من نیست!
و به ابوبکر رو کرد و فرمود: آیا می خواهی شوهر مرا به قتل برسانی!
امیرمؤمنان علیه السلام به سلمان فرمان داد: زهرا(ع) را دریابد و از نفرین منصرف سازد.
سلمان می گوید: به خدا سوگند (هنگامی که زهرا(ع) تهدید به نفرین کرد) بنیان دیوارهای مسجد را مشاهده کردم که از زمین کنده شد ، من نزدیک او رفتم و عرض کردم: بانو و سرور من، خدای متعال پدر ترا به رحمت برانگیخت شما سبب عذاب و نقمتِ (بر مردم) مباشید.
فرمود: ای سلمان بگذار تا داد خود را از این بیدادگران بگیرم.
عرض کردم: علی(ع) مرا خدمت شما فرستاده و فرمان داده است که به خانه بازگردید.
فرمود: اینک که او فرمان داده اطاعت می کنم و شکیبائی می ورزم.

«عبدالله بن عباس» می گوید: «… بدین ترتیب علی علیه السلام را کشان کشان نزد ابوبکر بردند، چون چشم ابوبکر به او افتاد فریاد زد او را رها کنید، علی علیه السلام گفت: چه زود بر اهل بیت پیامبرتان هجوم آوردید! ای ابوبکر به کدام حق و کدام میراث و کدام سابقه مردم را به بیعت خویش فرا می خوانی! آیا تو دیروز به فرمان رسول خدا با من بیعت نکردی؟!
عمر گفت: ای علی! این حرفها را رها کن، بخدا سوگند اگر بیعت نکنی تو را به قتل می رسانیم!»

و سرانجام پس از آن که علی علیه السلام و یاران اندک او گفتگوهایی با ابوبکر در مورد غصب خلافت کردند و  پس از آن که چندین بار آن گرامی را به قتل تهدید نمودند، دست او را گرفته و در حالی که دست خود را باز نمی کرد دست ابوبکر را به دست او زدند و به همین مقدار به عنوان بیعت قانع شدند و امیرمؤمنان به خانه بازگشت.

علی علیه السلام چون یاوری جز چند تن انگشت شمار نداشت طبق دستور و وصیت پیامبر(ص) که به او فرمود: «اگر یاورانی پیدا کردی با آنان جهاد کن و اگر یاوری نیافتی تحمّل و صبر کن» صبوری پیشه ساخت، و پیش از بیعت هم چند شب زهرا و حسن و حسین علیهم السلام را همراه بر می داشت و به خانه ی مهاجرین و انصار مراجعه می فرمود، و سابقه ی خود و جریان تعیین خویش را توسط پیامبر(ص) در غدیر خم و سایر مسایل را به آنان یاد آوری می کرد و از آنان برای رفع این انحراف و گمراهی کمک می طلبید، و برخی از آنان وعده ی کمک می دادند و علی علیه السلام از آنان می خواست که بامداد بیایند و سلاح خود را بیاورند و آماده ی جهاد باشند، اما بامداد جز چند نفر که از آنان جمله سلمان و ابوذر و مقداد بودند کسی نمی آمد، و بدین سان آن گرامی را تنها گذاشتند و کار غاصبان بالا گرفت و حکومت ابوبکر استوار شد.




[ سه شنبه 27 فروردین 1392 ] [ 06:44 ق.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]