تبلیغات
من منتظرم... - 100. 14بدر

من منتظرم...

100. 14بدر

من امسال 13 بدر جایی نرفتم و خونه بودم ولی بجاش دیروز ، 14مرداد ، رفتیم 14بدر... به همراه خاله و دختر خاله ها و دختر دخترخاله و زن دایی و دختر زن دایی ها!!! کوچک و بزرگ 11نفر بودیم ...

ما به باغ یکی از دوست های خانوادگی خانواده مادری رفته بودیم در روستای ابرده ! 
شاندیز که معرف حضور همه هست  ؛ روستای بعدیش میشود ابرده و روستای بعدترش زشک که تقریبا 10 دقیقه با شاندیز فاصله دارند ولی خیلی قشنگ تر از شاندیز هستند . برای خودشون یک پا جنگل شمال کشور  هستند... جاده ابرده به زشک هم که دلت میخواد فقط پیاده  توش راه بری...

باغی که دیروز رفتیم خیلی قشنگ بود و خنک و 10 قدم با رودخونه اصلی فاصله داشت و از همه مهم تر خللللللللوت بود... من عاشق جنگل خلوتم ...
دیروز تا جایی که سرمای آب اجازه داد تو رودخونه راه رفتم... آبش از آب یخچال سردتر بود!!! ... آب رودخانه به نسبت موقع بچگی هایم خیلی خیلی کم شده بود و متاسفانه منطقه دچار خشکسالی شده ولی همون یکم هم خیلی خوب بود ...

دیروز کلی پرواز کردم به گذشته ها ... به روزایی که بی بی (به مادربزرگم بی بی میگفتیم) زنده بود و همه میرفتیم خونه اش و ما نوه ها میرفتیم توی همین رودخونه به بازی و تمشک جنگلی خوردن و آب بازی... 
حالا همه اون نوه ها بزرگ شدند و سرشون به زندگی هاشون و بچه هاشون گرمه و بعضی هاشون را سالی 2-3 بار هم نمیبینم!!! 
دیروز مهم ترین علتی که به خاطرش این پیک نیک را تنهایی و بدون مامانم رفتم(مامانم چون راهش صاف نبود و هنوز کاملا خوب نشده نتونست بیاد ) حضور چند تا از همین نوه های گرفتار  با بچه هاشون بود ... 
خوش گذشت... 
یاد اون روزا بخیر ...
یاد بی بی بخیر... 


[ چهارشنبه 15 مرداد 1393 ] [ 09:31 ق.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]