تبلیغات
من منتظرم... - بهار در بهار

من منتظرم...

بهار در بهار

روز تولد هرکسی براش مثل روز تحویل سال است ؛ من این طوری فکر میکنم ! روزی که افراد تو خودشون میرن و به گذشته شون نگاه میکنند و شاید امیدی برای ادامه فردا ها پیدا کنند دقیقا مثل ساعت های تحویل سال!
من همیشه روز تولدم  کارهایی که کردم و باید میکردم فکر میکنم ! همیشه هم عقب موندگی هام توی ذهنم میاد.
من هیچ موقع روز تولدم را دوست نداشتم ! هیچ موقع جشن تولد و کیک تولد نداشتم ! حتی کادوی تولد از طرف خانواده نداشتم !!!  همیشه از اینکه یک سال به سنم اضافه میشد ولی رفتارم به اون نسبت پخته نمیشد ناراضی بودم  اما امسال 16 خرداد را دوست دارم . روز تولدم را دوست دارم . شروع سال نو ام را دوست دارم . با اینکه در ظاهر هیچ فرقی با سالهای قبل نداره
تولدم مبارک
بهار در بهارم مبارک

+مامانم خدا را شکر بهتر شده حالا میتونن بشینن ، کمی راه برن ، برای کارهای شخصی شون دیگه به من احتیاج نداره  و ... اما هنوز درد خفیف را دارند ، سرگیجه دارن که به خاطر دراز کشیدن زیاده    و بدنش هم بی حس و حال است و هنوز مسئولیت کامل امورات خانه با منه . 
من قبل این اتفاق ، در حد یک ظرف شستن و جارو کردن و گاهی غذا پختن به مامان کمک میکردم اما حالا که در وسط میدون افتادم خیلی دغدغه ها و انتظاراتی که قبلا از مامان داشتم که برام انجام بده و نمیداد ( و به روش نمی آوردم) دلیلش برام قابل هضم شده و در بیشتر موارد با توجه به اطلاعات و توان و امکانات و مشغله ای که داشته بهش حق میدم که نتونسته باشه اونطور که من توقع داشتم و دارم از یک دونه دختر ته تغاریش حمایت کنه !! دیگه ازش انتظار خاصی ندارم!  
 این مدت باعث شده کلی تجربه های جدید هم داشته باشم مثلا خرید لوازم خانگی که قبل از این ، اصلا تو باغش نبودم و حالا میفهمم چرا ملت ازدواج نمیکنند ! 
یا مثلا میزبانی کردن ! هفته های اول هر روز صبح و بعدازظهر مهمون میومد و من باید هم خونه را مرتب میکردم هم وسایل پذیرایی را آماده میکردم هم استقبال هم پذیرایی هم بدرقه و باز مرتب کردن خونه را انجام میدادم ، غذا و کلاسم و بقیه کارهای خرده ریزه هم به قوت برقرار بود و خوبیش این بود که فکر میکنم میزبان نسبتا خوبی شدم !! قبلاها مهمونی ها دست مامان بود و مامان مجلس را گرم میکرد که این کار هم گردن من افتاده بود !  
یا مثلا آشپزی غذاهای جدید ! مثلا برای روحیه دهی به اعضای خانواده سعی کردم غذاهای جدید درست کنم مثلا پیراشکی سیب زمینی که ج خیلی خوشش اومد یا کلم پلو که ملت از کلمش خوششون نیومد ولی طعمش خوب شده بود یا سالاد اولویه که مامان زیاد  درست نمیکنه و مربای هویج! این از همه سخت تر بود و ذوق دارتر!
خلاصه اینکه خدا را شکر زندگی داره به خوبی میگذره  اما من قدر لحظه هامو نمیدونم و برنامه ریزیم برای کارهام اصلا خوب نیست اصلا!


+ بهار جون خیلی ازت ممنونم  .  میخواستم زودتر بهت بگم وقت نشد روز آخر رجب توی حرم به ذهنم اومده بودی و به یادت بودم. موفق باشی دوستم

+ احتمالا دیگه تا مدت ها اینجا نیام . 


[ جمعه 16 خرداد 1393 ] [ 06:36 ق.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]