تبلیغات
من منتظرم... - 90. کتاب دا

من منتظرم...

90. کتاب دا

کتاب دا را خواندم.

تصمیمی از قبل به خواندنش نداشتم . 
هفته قبل وقتی در قفسه کتاب های داستان کتابخانه میچرخیدم که کتابی بخوانم تا از حال و فضای این روزهایم دور شوم ، چشمم به آن خورد. 

من ، اگرچه با بعضی کارهای نویسنده موافق نبودم (قضیه فرارش از بیمارستان یا بیماری پسرش یا بعضی برخودهایش) ولی این اخلاقش که برای حل مشکلی منتظر کسی نمی ماند را خوشم آمد . اینکه در هر شرایطی دست روی دست نمی گذاشت و برای رسیدن به خواسته اش تلاش میکرد و عقب نمی کشید.

در کل داستان ذهنم مشغول این بود که چه چیزی باعث شده که این دختر 17 ساله در سال 59 چنین  شخصیتی داشته باشد ؟
 شجاعتش ،  ایدئولوژیش ، آشناییش به شرایط روز ، مسئولیت پذیریش ، کنجکاوی اش ... .
آن هم در آن سالها که امکانات فرهنگی خیلی کم بوده و در یک منطقه محروم بزرگ شده ؟!!  . 

همانطور که در کل داستان مشخص است ، فهمیدم خانواده اش مهمترین علت است . 
او از لحاظ فکری از طرف پاپا(پدربزرگ مادری اش) و بابا و علی (برادرش) تغذیه میشده و علاقه خودش به دانستن هم مزید علت شده است... مثلا در 14 سالگی اش کتاب زنان قهرمان که سرگذشت یک دختر الجزایری در دفاع از کشورش را خوانده است چیزی که من با این سنم و در این روزها برای اولین بار در موردش میشنیدم!!!  یا مثلا بابایش با اینکه از لحاظ مادی شرایطش خیلی سخت بوده اما در منزلشان سخنرانی های بهشتی و مطهری و غیره را داشتند یا مجلات هفتگی می خریدند و پاپای روحانی اش هم از لحاظ عقیدتی روی خانواده شان تاثیرگذار بوده است . 

در کل داستان که داستان نیست ، زندگی مردمی بوده است ، از همه بیشتر دلم وقتی سوخت که یک هفته مردم زیر حمله نیروهای صدام بودند و کشته میشدند اما دولت دست دست میکرده و اجازه نمیداده نیروی ارتش دخالتی در دفاع از شهر بکند !! نیروهای ارتش بیکار در شهر میچرخیدند و منتظر دستور بودند و مردم با جان هایشان مقاومت میکردند . در شرایطی که از قبل از شروع حملات ، صف آرایی نیروهای عراق در مرز ، گزارش شده بوده است!!!
 حتی رادیو و تی وی هم اخبار را منعکس نمیکردند !!!
 دلم برای همه آن مردم بی گناه که بدون تقصیر کشته شدند و پیکرهایشان متلاشی شده بود سوخت. 
 دلم به حال تمام بچه هایی که بی کس شده بودند سوخت ، به حال تمام آوارگی هایشان . 

سخت است یک هو به تو بگویند همه چیزت را بگذار و از شهر برو ، برو جایی که هیچ کس منتظرت نیست ، آن هم تا اطلاع ثانوی .

 چند جایش گریه کردم. 

خواندنش لازم است.

     + یک جا برایم سوال شده بود چطور بعد این همه سال، همه چیز با این حد جزییات یادش مانده است ؟! که دقیقا چند صفحه بعدش گفت که بعد از شهادت علی دیگر همه چیز برایش محو شده !!
    +بعد خواندنش از خودم خجالت کشیدم ! از اینکه دغدغه های من چیست و دغدغه دختران آن سالها چه بوده است... 



[ شنبه 6 اردیبهشت 1393 ] [ 09:16 ب.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]