تبلیغات
من منتظرم... - 87. قاطی شدن حس ها

من منتظرم...

87. قاطی شدن حس ها

امروز باید یک پروژه ای را تحویل میدادم. 

دیروز از 6 صبح تا 1شب یکسره پای لپتاپ بودم!!!
 یک بار که میخواستم بلند شم تا یک چیزی بخورم، دیدم  پام حالت چهازانو خشک شده !!! تازه اون موقع بود که متوجه شدم چند ساعته اینطوری نشستم و نفهمیدم !!!

خودم از نتیجه اش راضی ام

امروز ظهر ، بعد تحویل ، حس اینو داشتم که امروز 5 شنبه است و فردا تعطیله...
حس زندانی های آزاد شده رو داشتم... 
اینقدر که دیروز برام طولانی گذشت.

امروز با خودم گفتم همه روزهام میتونه همین قدر مهم و جدی و مفید باشه اگر خودم بخوام !
تمام روزها 24 ساعت هستند اما نحوه استفاده من ازشون ارزش شون را مشخص میکنه ! 
امروز افسوس روزایی رو خوردم که میتونستن مفید باشن ولی الکی الکی هدر رفتند . 
امروز با خودم گفتم من هر لحظه دارم به مرگ نزدیک تر میشم و هر لحظه داره فرصت بودن و زندگی کردنم کم میشه و به آخر جاده نزدیک تر میشم ... . 
امروز خودم را دعوا کردم ...
بسه فرصت سوزی فاطمه خانم ! بسه!  


[ دوشنبه 25 فروردین 1393 ] [ 03:31 ب.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]