تبلیغات
من منتظرم...

من منتظرم...

109. تنها دوست من

میخوام از کسی بنویسم که منو از همه بیشتر دوست داره !
از کسی که هر لحظه دوست داشتنش رو به من ابراز میکنه!
از کسی که اینقدر به دوست داشتنش عادت کردم و کارهایش برام عادی شده، که گاهی یادم میره که منو دوست داره! گاهی اینقدر این فراموشی زیاد میشه که مجبور میشه به یک روش دیگه و به یک راه جدید دیگه این دوست داشتنش رو نشونم بده ! و من همیشه تعجب میکنم ازش ! از این علاقه اش ! از این راه های جدیدش ! اونم تو اوج بدترین تهمت هایی که بهش میزنم ! 
ای تنها دوست دار من ! 
ای خدای خوبم !
ای که گاهی باهات لج میکنم ولی تو صبورانه دوباره با نشون دادن مهربونی هات به من، منو شرمنده میکنی! 
ای کسی که  من لیاقت دوست داشته شدن از طرف تو رو ندارم ! 
ای کسی که هر روز مجبورم کردی که جلوت وایستم و بگم "بسم الله الرحمن الرحیم" و مجبورم کردی که تکرار کنم "من اون از همه مهربون تر هستم" تا بهم بگی دوستم داری تا به این مهربانیت عادت نکنم ! اما چی بگم از اینکه به همین بسم الله الرحمن الرحیم هم عادت کردم و تو مجبور میشی مثل دیروز و مثل اون روز به صورت کاملا مخصوص، نشونم بدی که دوستم داری ! که نشونم بدی حواست به من هست هرچند من حواسم به تو نیست !
خدایا مرگ بی معنی است وقتی تو همیشه هستی ! 
خدایابزرگترین لطفت همین بوده که بذاری حست کنم ،که تو با اون بزرگی و عظمتت خودت رو و بودنت رو به اندازه چشم های محدود من دربیاری تا بتونم ببینمت! 
خدایا برای همیشه منو ببخش ! برای گذشته ام و برای آینده ... خدایا من نمی دونم چی خواهم شد! ولی اگه یک روزی اینقدر پست شدم ،اینقدر پس رفت داشتم که دیگه منو به حال خودم گذاشتی و فراموشت کردم ، خدایا منو برای اون روز ببخش !!! شاید اونجا نتونم بگم !! الان گرو میذارم برات!



+ خیلی حس بدی است که بدونی هیچ کس توی دنیا به فکر تو نیست ! هیچ کس برات دلسوزی نمی کنه ! و هر چی هم با منطق و عقل خودت رو قانع کنی که اونیکه ازش توقع داری ، حدش همین قدر بوده و بیشتر از این ازش بر نمی آید یا اونیکه میتونه برات کاری بکنه ولی خودشو تو دردسر نمیندازه ، چون وظیفه ای نداره برات انجام بده و بهتر که انجام نمی ده چون مدیونش نمی شی ! یا اونیکه ... واین همه منطقی فکر کردن قانعت نکنه و صورتت خیس بشه و از همه چی ناامید بشی و حتی به خدا هم بگی میدونم اینا مشکل منه و مشکل تو نیست و میدونم تو خدای خوبی هستی!!!... . 
اما مگه این تنها دوست میذاره ! 
و مگه  تا حالا گذاشته ! 
مگه  تا حالا گذاشته تو این برزخ وحشتناک بمونم ؟ ! ... هیچ وقت نگذاشته تو این معلق بودن بمونم ...
 همیشه وقتی دیگه ازهمه چی دست کشیدم ، مثل دیروز ،  یگ جوری همه چیز رو کنار هم قرار میده تا همون چیزی که من میخوام میشه ! ظاهر ماجرا خیلی ساده است ، من دوست نداشتم یک کاری انجام بشه و هیچ کس هم کمکم نکرد تا این اتفاق نیفته ،  تا اینکه دوستم خودش دیروز همه چیز رو درست کرد... 
یا مثل امروز که نمی دونم از کجا ولی دلم پر امیده ! دلم گرمه ! حسم خوبه ! 


ممنونم خدایا از اینکه هستی ! از اینکه همیشه بودی و هستی و خواهی بود...




+ رمز ماجرای دیروز برای خودم : عکس خواجه م


[ پنجشنبه 23 مهر 1394 ] [ 12:36 ب.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]



108. دل گرفتگی کمتر از خورشید گرفتگی نیست ، نماز آیات بخوانیم براش!

دلم برای اینجا تنگولیده بود...
اومدم سری بزنم و حسرتی بکشم و تصمیم بگیرم که برگردم. 
فکر میکنم از وقتی که اینجا نیومدم (حدود 7 ماه) خودم را از یاد گرفتن دور کردم . 
.
.
.
.
این روزها بیشتر از هر چیزی توی زندگی ام بودن یک منتقدِ رُکِ دلسوز  رو لازم دارم ! 
یکی که کمکم کنه خود بیرونی مو بهتر بشناسم ! 
اینکه فاصله اون رفتاری که از خودم توی ذهنم وجود داره با اون چیزی که توسط بقیه درک میشه رو برام مثل آیینه نشون بده! یکی که بدونه من دوست دارم چی باشم و نشونم بده چقدر با اون حد فاصله دارم.  
به عکس العمل ها و برخوردها زیاد نمیشه اعتماد کرد ، بعضی برخوردها توش حسادته بعضی توش تکبر و بعضی بر اساس معیارهایی است که با معیارهای تو یکی نیست... 
.
.
.
.
همیشه دلم یک خواهر میخواست و همیشه فکر میکردم اگر بود زودتر بزرگ میشدم ...ولی میدونم اگه وجودش توی زندگی من لازم بود خدا حتما او را سر راهم قرار میداد و حالا که نیست یعنی لازم نبوده! چون کارهای خدا ناقص نیست ! 
خدا هیچ وقت ازت امتحانی نمی گیره که صورت مسئله اش اطلاعات کافی برای جواب درست را نداشته باشه !  




[ سه شنبه 20 مرداد 1394 ] [ 01:18 ب.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]



بزرگ نمایی در سختی ها ممنوع

این متن رو نرم افزار باب النعیم برای من فرستاده است. خیلی جالب و خوب امتحان های الهی رو توصیف کرده، واجب بود ثبتش کنم 


دنیا محل امتحان است و در هر امتحانی سختی و موانعی هست، پس هیچ وقت توقع نداشته باشیم زندگی ما بی مسأله باشد. کسی که به دنبال زندگی بی مسأله و بدون سختی می گردد مانند دانش آموزی است که هر روز در سر کلاس ریاضی با خود می گوید: «خداکند امروز ، معلم تمرین نگوید.» و وقتی معلم تمرین می گوید باسختی و ناراحتی و اذیت کردن خود و دیگران، آن روز را می گذراند و باز فردا می گوید: «کاش امروز دیگر تمرین نگوید» ولی باز هم....

اما اگر این دانش آموز بجای این دعای مستجاب نشدنی، حل کردن تمرین را یاد بگیرد، راحت می شود و هرچه معلم، تمرین بدهد، نگران نیست. زندگی هم مانند همان کلاس ریاضی است، ما بجای آرزوی زندگی بدون مسأله باید حل مسأله را یاد بگیریم، آن زمان است که به سختی ها می گوییم: «هرچه می خواهید بیایید، قدمتان روی چشم، از همه شما استقبال می کنم و با کمک شما پرواز می کنم و به اوج می رسم»

اکنون توجه کنیم که اولین گام در حل مسائل «کوچک و حل شدنی دیدن مسائل» است. بله اگر ما از اول تا با مسئله ای مواجه شدیم بگوییم: «بیچاره شدم، تمام شد، دیگر فایده ای ندارد، چه مشکل بزرگی!» در این صورت هرگز موفق نخواهیم شد. اما اگر با توکل بر خداوند کمر همت ببندیم و بگوییم: «این که چیزی نیست، حتما از پس آن بر می آیم» و تلاش کنیم با شناخت درست مسأله، ریشه یابی و انجام وظیفه در کنار توکل و دعا، مسأله را حل نماییم، قطعا موفق خواهیم شد. اکنون به قرآن کریم، کتاب زندگی و سخنان خالق هستی و خدای مهربانمان نگاهی بیاندازیم ببینیم خداوند چگونه مسأله ای بسیار سنگین و مهم را در نظر مسلمانان کوچک و آسان جلوه می دهد تا بدون ترس و نگرانی با آن مواجه شوند. 

در جریان جنگ بدر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله صحنه ای از نبرد را در خواب دیدند که تعداد کمی از دشمنان در مقابل مسلمانان حاضر شده اند و این خواب اشاره و بشارتی به پیروزی بود، حضرت این خواب را برای مسلمانان نقل کردند و کم دیدن دشمنان موجب تقویت روحیه و اراده مسلمانان در پیشروی به سوی میدان بدر گردید. البته سپاه دشمن بسیار زیادتر بودند اما خواب چون حقیقت مطلب را به انسان نشان می دهد نه ظاهر را، در خواب خداوند خواست بگوید این لشکر عظیم چیزی نیست و حتما شما بر آن پیروز می شوید. آنگاه در آیه 43 سوره انفال حکمت این خواب را چنین بیان می فرماید: «در آن زمان خداوند در خواب، عدد دشمنان را به تو کم نشان داد و اگر آنها را زیاد نشان می داد، مسلما به سستی می گراییدید بلکه کارتان به اختلاف می کشید...»
Link: آیه 43 سوره انفال

بنابراین از همین امروز عزم را جزم کنیم که هرگز مسائل زندگی را بزرگ و سخت نبینیم و این تابلو همواره در مقابل چشم ما باشد که: 

«بزرگ نمایی در سختی ها ممنوع!!»

موفق باشید
مهدی عدالتیان

-------------------
Web: www.mth-co.ir




[ شنبه 11 بهمن 1393 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]



107. ما مذهبی ها

قبل از هر چیز صبح بارانی ام و بارانی تون بخیر ... هوا توی دی ماه زمستون شده عینهو عید نوروز و بهار ... الانم از اون آفتاب هایی که توی بهار ، بعد باران میاد زده ... و همه اینها یعنی یک لبخند پت و پهن روی لب هام اونم اول صبحی ، اونم شنبه... چهههه شروعی

هفته ای که گذشت یک چیز بسیار مهمی فهمیدم و درست تر اینکه یاد گرفتم که واجب بود ثبتش کنم.

من از وسط های مهر ، کلاس خط نستعلیق میرم . از گذشته ها علاقه داشتم که خط را دنبال کنم اما خیییلی نداشتم !!! تا اینکه فهمیدم دوستم "ا" میخواد بره کلاس خط و از اون جایی که من این رفیق شفیق رو دوستش دارم و دنبال هر بهانه ای هستم تا بیشتر ببینمش ، تصمیم گرفتم منم باهاش برم  . و اینطوری شد که من خطاط شدم و قرار شده آخر این ماه امتحان خوش را بدیم . استادمون تعجب کرده که ما چه زود به این مرحله رسیدیم و میگه هر دوتون تو خط استعداد دارین و طفلی مدام دعا میکنه انشاالله هر دو تون تا فوق ممتاز ادامه بدین 
(طفلی توی ذوقش خورده از شاگرد هایی که اومدن و استعداد داشتن ولی ادامه ندادن . ایشون چون خودش عاشق خط هستند و روزانه شاید 7 تا 10 ساعت خط کار کنند وقتی میبینن عشقشون برای بقیه که میان ، بی اهمیت است ناراحت میشن)
 یک چیزی رو درگوشی بگم اینکه هنوزم علاقه ام خییییلی نشده فقط علاقه دارم!!! ولی چون وقتم را مفید پر میکنه و مهارتی رو یاد میگیرم و "ا" هم هست ادامه میدم . به قول ج که میگه : "تو برای همه چیز استعداد داری اما برای هیچ چیز انگیزه نداری..." هستم.

توی کلاسمون یک خانم حدود 55 ساله هستند که برای خط تحریری میان و ما همه مون که حدودا زیر 30 سال هستیم انگشت حیرت و خجالت بر دهان داریم هر موقع که ایشون را میبینیم . ایشون لحظه ای بیکار نیستند و به بیکار نبودن عادت کردند . هفته ای 3 روز شنا میرن . بعد از ظهر ها هفته ای 3 روز کلاس زبان میرن (نزدیک های تافل هستند) . میگن مدرکش برام مهم نیست . هدفشون اینه که بتونن تخصصی تر صحبت کنند !! چون مکالمه شون از حدود 30سال قبل که لیسانس گرفتند خوب هست و فقط میخوان بتونن تخصصی تر صحبت کنند . هفته ای یک روز هم خادم حرم هستند و هفته ای یک روز هم توی یک خیریه همکاری دارند و همه اینها به غیر از کارهای هنری است که انجام میدن ... مثلا یک روتختی بسیار زیبا مدل چهل تکه برای عروسشون بافته بودند که عکسشو نشونمون دادند یا یک ژاکت دکمه ای برای خودشون بافتند که می پوشند و قشنگ هم هست...

 یک روز که بساط صحبت اساسی پهن شده بود میگفتن که جوان های الان خیلی تنبل هستند و من فعالیتم نسبت به جوانی ام خییییلی کمتر شده (با همین شدت گفتن!)
 میگفتن فکر های منفی و پشت سرش نا امیدی و سیری از دنیا و زندگی وقتی میاد که ذهن خالی باشه و بیکار باشین . 
میگفتن من اینقدر وقتم پره و اینقدر فکر برای کارهایی که باید بکنم دارم که اصلا وقت نمی کنم بشینم فکر کنم عروس با من چی کار کرد یا شوهرم چی گفت یا چرا فلانی با من اینجوری کرد؟ اینقدر من فکرم درگیر چیزهای مختلف هست که اصلا وقت پیدا نمی کنم که بخوام یک مسئله رو همش بزنم و مدام از توش دلخوری پیدا کنم و بعد بشینم غیبت کنم و بگم چه شانسی من دارم و... و کلاف فکر های منفی را دنبال کنم . 
میگفتن فکر منفی ، شروع غیبت است شروع حسادت است  . فکر منفی شروع ناامید شدن از خداست .  
واقعا هم همین طوری است و من هم تجربه اش کردم من روزهایی که خیلی کار دارم و فکرم درگیر کارهایم هست اصلا وقت نمی کنم به نداشته هام فکر کنم و شادترم و در عوض روزهایی که توی خونه هستم تا مرز کفر به خدا هم میرم و غیبت همه رو تو ذهنم میکنم و هی میگم چرا این جوری چرا اون جوری ... 

و یک چیز خیییلی مهم تر که گفتن این بود که ما مذهبی ها باید فعال تر باشیم و بیشتر چیزی بلد باشیم و برای موفقیت بیشتر تلاش کنیم .

میگفتن الان طوری شده اونهایی که تقید ندارن خیلی میگن ما بلدیم و ما می فهمیم ، و دارند همه چیز رو تو کشور به دست می گیرند . 
میگفتن وقتی چیز های مختلف بلد باشین اول اینکه اعتماد به نفس تون بالا میره و باعث میشه بتونین توی جمع ها صحبت کنین و دوم اینکه توی زندگی خودتون پیشرفت می کنین و این خودش کلی امر به معروف است . از این جهت که بقیه میبینن که یک آدم مذهبی ، این همه دانش و مهارت داره و توی زندگیش هم موفق است . می بینن میشه با چادر هم فعال بود ، موفق بود ، با اطلاعات بود و مطرح بود و از همه مهم تر شاد زندگی کرد اونم همراه با دین داری!!! 
میگفتن چادری هامون و مذهبی هامون خیلی توی جمع ها ساکت هستند و این خوب نیست چون بقیه فکر میکند چون بلد نیستن حرف نمی زنن ... میگفتن دانسته هاتون و مهارت هاتون رو قوی کنین و ازش برای دین استفاده کنین... .

فکر میکنم خدا این حرف ها رو اون روز سر راه من قرار داد تا برای همه چیز انگیزه داشته باشم .

+پر تلاش باشین...
+اینستاگرام من : sftt87@  



[ شنبه 13 دی 1393 ] [ 08:26 ق.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]



106. ان الانسان لفی خسر

برین کنار خاکی نشین!!!  آخه دارم اینجا رو بعد چند ماه گردگیری میکنم !!!

اصولا زندگی بدون اتفاق وجود نداره ! همین که هر روز از خواب بیدار میشیم و هنوز زنده ایم و سالم ، به عنوان اولین و مهم ترین اتفاقی است که هر روز داره واسه ماها اتفاق میفته ... چون اگر این اتفاق نیفته بقیه اتفاق ها بی معنی هستند. ( تا حالا اینقدر اتفاق تو یک جمله خونده بودین)

بعد این سه ماهی که اومدم اینجا (سه پست قبلی با گوشی بود) که به نظرم خیلی بیشتر از سه ماه گذشت ، حس می کنم رهاتر شدم.
دنیا برایم بی ارزش شده و از هیچ کس ناراحت نیستم و قدر مادرمو خیلی بیشتر میدونم.

بعد از پست قبلی ، محرم شروع شد و توی این دهه التماس امام حسین (ع) را کردم که من را هم سوار سفینة النجاة سریع السیرش بکنه ، دست من را هم بگیرند ...
گفتم از کرم و مقام شما به دوره که فقط به خوبا نگاه کنین ...

و آقا اجازه دادند من امسال ذره ای از عاشورا رو درک کنم . 

شب عاشورا موقع مقتل خوانی توی مسجد دیگه طاقت شنیدن مصیبتی که بر حضرت رفته بود را نداشتم و فهمیدم هیچ چیزی مثل عشق نمیتونه باعث این همه صبر بشه... 
وقتی یکی را خیلی دوست داری و می خوای بهش ثابت هم بکنی که دوستش داری و برات مهمه و عزیزترین ، حاضری براش سخت ترین چیزها و لحظه ها را تحمل کنی و چیزهای عزیزت را ازشون دست بکشی و از دست بدی تا او دوست داشتنت رو ببینه... 
 ما ممکن است کسی را دوست داشته باشیم که شاید برای ما کار خاصی هم نکرده باشه اما امام حسین معشوقه اش را توی دعای عرفه توصیف کرده !!! 
امام حسین هر چه داشت ، داد ، تا خدا عمق علاقه اش را ببینه...
  و خدا برای امام حسین از علی اصغرش عزیزتر بود ، از غیرتش به اهل بیتش عزیزتر بود ...
 به همین خاطر است که خدا نمی گذارد عاشورا از بین بره ... 
و این عشق در کل یاران حضرت بود طوریکه حضرت زینب کنار بدن امام حسین گفتند خدایا این قربانی را از ما قبول کن !!!
 
مهم تر اینکه خدا مگر به چند نفر در کل تاریخ اجازه داده که قربانی او بشوند ... 
میگویند خدا به تنها کسی که اجازه داده تا همه جوره عشقش را به خدا ثابت کنه امام حسین است... بقیه رو تا یک مرحله ای که رفتند دیگه اجازه نداده رنج و سختی بیشتر بکشن ولی به امام حسین اجازه دادند همه مراحل رو برن !!! 

شب شام غریبان هم اجازه درک ذره ای بیشتر از این مصیبت به من داده شد !

 آنجا که باید مردن عزیزی را به چشم ببینی ! و من آن شب همسایه ای را از دست دادم که برام عزیز بود و دلسوز ! و روز بعد عاشورا همسایه مون رو که برام عین خاله هام بود و برام عزیز بود را دفن کردیم !
اون روز به حضرت زینب گفتم خانم شما چه صبری داشتین !!! همسایه مون برای من عزیز بود و مهربان ، ولی از امام حسین برای شما مهربان تر و عزیزتر نبود ، من امروز حالم دست خودم نیست و شما چه کشیدین آن روز با دیدن جنازه برادر... در حالی که باید مواظب امام زمانت و کاروان هم می بودین ، مواظب می بودین ذره ای ضعف نشون ندین و از حق دفاع هم بکنین...
من از عاشورا به بعد توی خانه مون بودم هر از گاهی برای از دست دادن عزیزم گریه کردم تا آرام شوم ... 
 "امان از دل زینب" خودش دنیایی روضه است... 

" تا عاشق خدا نباشی و نشی تحمل سختی های این دنیا برات سخت تر میشه..."


[ چهارشنبه 28 آبان 1393 ] [ 12:23 ب.ظ ] [ فاطمه ..... ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 24 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]